اس ام اس جملات و مطالب عاشقانه 1
اعتراف می کنم ...
اعتراف می کنم ...
اعتراف مـــی کنم ...
هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی
زیر چشمی به آسمان تاریک نگاه می کنم
و به چراغ های ریزش زل می زنم
شاید تو را میان آنها
دوباره ببینم ،
اعتراف می کنم ...
هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی
بوی تو و نفس هایت را
و تمام خاطراتت را
با تــمام وجـود
داخل ریه هایم می کشم
و بازدم ها را قورت می دهــــم
تا بیرون نرود
نه خاطراتت و نه افکارت ...
اعتراف می کنم ...
اعتراف می کنــــم ...
کـــه هنــــــوز ...
هنوز هم شبهای پاییزی
به تـــــو و بـه نـــگاه تـــو معتـــادم ...
ارزشمند ترین هدیه من به تو به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند . به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي است كه بي تو سركردم . و به تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه منتظرم يافتم . اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده و با خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند .
کسی چه می داند کسی چه می داند شاید ، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید این قدر به هم نزدیک نبودیم !
اعتماد آن گاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم دریافتم که همیشه در عشق ... مساله اعتماد بوده است میان چشم های بسته من و دست های لرزان تو !!!
لبریز ستاره گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند ... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند ... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم ... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد .
اتفاق شاعرانه قلبم من همان بارانی ترین عابر کوچه باغ نگاه توام که هر شب مرا به صبح لبخندت میرساندی . من همان بارانی ترین شاعر آیه های مهربان چشم توام ، که صبح مرا تا معراج رنگین کمان شاپرک ها می بردی . من همان تا همیشه قصیده گوی ترانه های رنگین توام که ، دفترم از بوی تو لبریز عطر اقاقیا بود و تو همان آخرین تکیه گاه الامم . همان تنها پناه آخرینم و همان زیبا ترین اتفاق شاعرانه قلبم .
دست نوشته اینجا هوا ده درجه زیر صفر است آتش عشق را با دست نوشته هایم روشن نگه داشتم ! هر وقت شیر قهوه گرمت را نوشیدی ، شومینه را رها کن و برگرد ، آخرین صفحه تا نیمه سوخته !!!
به او بگو ... روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : من خوب می شناختمش ، نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بيقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : شب در ميان تاريکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک هر لحظه در برابر آيينه ی زمان آن پسر سکوت ؛ در انتظار ديدن رويت نشسته بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد .
جایی برای زیستن و مردن آغوشت اندک جایی است برای زیستن و اندک جایی برای مردن ، توفان در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند . پیشانیت آینه است تابناک و بلند ، ستارگان و ماه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند . من تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریسته ام ، من برکه ها و دریاها را گریسته ام . حضورت بهشتی است که گریز از جهنم را را توجیه می کند، دریایی که مرا در خود غرق می کند ، تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم .
جاده دیوانگی سوال میکنم از چشمان پر سکوت ، از باران بهانه ها ، از رقص قاصدک ها که دلم را به دنیای افسانه ها برد . تمام عمر دلواپس لحظه ها ، ستاره ها را از پنجره چشمانت شمرده ام . در روزی که نفس های قهر آلودت ثانیه ها را شکست ، ای مهمان مضحک اشک وخیال ، غبار احساست هنوز بر جاده دیوانگی بر جا مانده است .
سلام ، بگذار - سلام - سلام پنجره ای است گشوده به سوی آسمان پر از ستاره سلام پنجر های گشوده به سوی دریای بیکران نیلگون آبی سلام دریچه ای است گشوده به سوی دشت پراز گل وگیاه پس دریچه قلبم را می گشایم و از آن دسته گلی به نام سلام تقدیمت می کنم امیدوارم که بپذیری ... * * * * * - بگذار - بگذار دفتر مبهوت نگاهت را ورق بزنم و در خیال چشمهایت سفر کنم بگذار پنجره نگاهت را بگشایم ودر پناه سایه بان چشمهایت اندکی بیاسایم بگذار در ارتفاع نگاهت پرواز کنم و در ضریح چشم هایت لحظه ای درنگ کنم بگذار با نگاه سبز آفرینت حرف بزنم و در زیر باران چشم هایت صحرائیت را بسرایم بگذار از عطر مهمان نوازی نگاهت جاری شوم و در برابر چشم هایت دو رکعت شعر عشق بخوانم و چشم هایت را برای همیشه قاب کنم و با جادوی آن مردم را خواب کنم و تو را برای همیشه در کنار خود ببینم ...
نازنین کدام ستاره گواه آغاز تو بود که جراحت بال پرستو در اعتماد دستهایت التیام می یافت و درخت ترس تبر از یاد می برد چه خوب بودی ای نازنین وقتی کنار دلتنگی ام می نشستی چنان کبوتری بر شاخه های خالی پاییز وتمام نیاز مرا به عشق با صلابتی شاعرانه عاشقانه آواز می دادی آه ... چه خوب بودی ای نازنین !.
دوست داشتم دوستت داشتم ... یادت هست ؟ گفتم دوستت دارم ... وتو گفتی : کوچیکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوست داشتم .
میدانم می آیی ... میدانم روزی با تن خسته و خیس سوار بر قطرات درشت باران بر ناودانهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبانم خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم .
با تو... باتو ، دریا با من مهربا نی می کند باتو ، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند باتو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو ، من با بهار می رویم باتو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم باتو ، من درشیره ی هر نبات میجوشم باتو ، من در هر شکوفه می شکفم باتو ، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم ، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم ، درنای جویباران زمزمه می کنم باتو ، من در روح طبیعت پنهانم باتو ، من بودن را،زندگی را،شوق را ،عشق را ، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم ...
امتحان عشق در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید و یک بغل تنهایی ودلتنگی درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود ! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند ! وبرگه سفید عاشقانه قطره را به آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست ... در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم ! وقت تمام شد برگه ها بالا ...
ماه تو ماه را بیشتر از همه دوست داشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من می آورد می خواهم فراموشت کنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجره پاک نمی شود ....
و عشق نزدیک است.... امروز از گنجشک ها شنیدم که روزهای شادی نزدیک است ، بوی مهربانی می آید و فاصله ها از بین میرود امروز حصار های جدایی همه شکسته اند و چشمه ها پر آبند و عشق در همین نزدیکی ها پرسه می زند .
دور اما نزدیک کسی چه می داند شاید، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم . کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید، این قدر به هم نزدیک نبودیم !
بهانه همه اینها بهانه است تا از تو بگویم از تویی که نه شاعر آشفته می خواهی و نه حتی قلم قلمی که به معجزه چشمان تو برقصد ؛ تو هیچ نمی خواهی و حتی مرا که هیچم را نیز نمی خواهی .
پسر انصاف ای پسر انصاف كدام عاشق كه جز در وطن معشوق محل گيرد و كدام طالب كه بي مطلوب راحت جويد . عاشق صادق را حيات در وصال است و موت در فراق . صدرشان از صبر خالي و قلوبشان از اصطبار مقدس . از صد هزار جان در گذرند و به كوي جانان شتابند
صدف خالی بسترم صدف خالي يک تنهايي است ، و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري .
موهبت عشق محبوبم : اشک هايت را پاک كن ! زيرا عشقی كه چشم های ما را گشود و ما را خادم خويش كرد ، موهبت صبر و شكيبايی را نيز به ما ارزانی ميدارد . اشک هايت را پاک كن و آرام بگير ، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم ، و برای عشق است كه درد جدايی را تاب می آوريم .
غم بزرگ زندگی را بی عشق سپری کردن غم بزرگی است .... اما اين تقريبا برابر است با غمی كه زندگی را ترک كنی ، بدون اينكه به كسی كه عاشقش هستی بگويی كه دوستش داری .
فدای تو هر صبح با صدای تو بيدار می شوم در قلب من هميشه می آيد صدای تو ... هر چه نگاه عاطفه و اشک است با قطره های ساكت باران فدای تو .
زمزمه ای کاش می دانستی چقدر سخت است ، چقدر دشوار است ، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با يادت بنشينم و تو را زمزمه کنم و برايت بنویسم . . .
برای عشق برای عشق تمنا كن ولی خار نشو ، برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گريه كن ولی به كسی نگو ، برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببينه . برای عشق پيمان ببند ولی پيمان نشكن ، برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگير . برای عشق وصال كن ولی فرار نكن ، برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای عشق بمير ولی كسی رو نكش ، برای عشق خودت باش ولی خوب باش .
دنیا دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کنی ميگن کم آوردی ، اگه بخندی ميگن ديوونست ، اگه دل ببندی تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشی دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه ای را گريست ، دمی را خنديد ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زيست.
پیغام مدیر: شما می توانید کلیه مطالب درخواستی و یا پیامک های خود را برای ما به شماره 0936? ارسال کنید. ما در کوتاهترین زمان آن را با نام شما در این وبلاگ قرار خواهیم داد.